it's so true
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٧ : توسط : Donya

   ﻫﻤﻪ ﻣﻴﮕﻦ ﺳﺎﻝ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﺳﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﭘﺸﻴﻤﻮﻥ ﻣﻴﺸﻲ ﭼﺮا اﻭﻣﺪﻱ و اﮔﺮ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﻨﻲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻟﭽﺴﺐ ﻣﻴﺸﻪ!  ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺭﻭﺯﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﭙﺮﺳﻢ ﭼﺮا اﻭﻣﺪﻡ?  ﭘﺸﻴﻤﻮﻥ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﻭﻟﻲ ﭼﺮا ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﻭ ﻭﻝ ﻛﺮﺩﻡ و اﻭﻣﺪﻡ اﻳﻦ ﻭﺭﻩ ﺩﻧﻴﺎ ﺗﻨﻬﺎ و ﺑﻲ ﺩﻭﺳﺖ? 


 
دلتون گرم باشه!
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ : توسط : Donya
دوباره افکارم فشار میارن به سرم و احساس میکنم تو سرم غوغاست دیگه جا نیست. 
فکرای مختلف با هم قاطی پاتی شدن. 
همچنان دارم به پروژه بهینسازی خودم فکر میکنم یعنی این روزا دیگه از مغزم خارج 
نمیشه وقتی دارم کار میکنم , تو دستشوئی حتا وقتی ویدئو گام بازی میکنم هم
 هستش.  
جدی میخوام تو جسم و روحم باهم تغییر ایجاد کنم 
اینطوری اصلان از خودم راضی نیستم و این عذابم میده. 
انگار وقتی فکرو خیالم زیاد میشه بیشتر به این موضوع فکر میکنم. 
من میدونم که انسان با قدرته ذهنش و کلامش همه کار میتونه انجام بده 
و اراده خدا بر این قرار گرفته که انسان توانا باشه و این فقط خود آدمه که گاهی 
اوقات خودشو عقب نگه میداره و مانع رسیدنه خودش به اهدافش میشه 
پس من با ذهن و کلام معجزگرم دنیای خودمو از امروز خوب, با آرامش, ثروتمند, 
زیبا و خوشتیپ و راحت میسازم .
ساله پیش همین موقعها بود لیست مشکلاتمو پست کردم الان چقدر 
شرمنده ام از این کارم. 
من از پس همه اتفاقات زندگیم بر میام من به زندگیم با شگفتی می نگرم 
چون هر روز معجزه ای رخ میدهد و خداوند حواسش به ما هست. 
راستی دمای هوا اینجا -٣٠ درجه هست ! شامپو های تو مغازه یخ زده ! 
دلتون گرم باشه!

 
دلم می خواد از این خونه فرار کنم
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠ : توسط : Donya
وقتی دلم میگیره انگار نوشتن واسم یه تسکینه مثله امروز 
دلم از رفتاره آدما گرفته. 
باید اعتراف کنم -برخلافه میلم- که من لوسم (آخه از اوله زندگیم همه بهم میگفتن تو 
بر خلافه سایر یدونها لوس نیستی) ولی هستم!
من اصلاً طاقت ندارم اطرافیانم دوستم نداشته باشن دیوونه میشم و بهم میریزم 
من نیاز دارم که بهم عشق بورزن و من هم عشق بورزم. 
دوست دارم اعضای یه خانواده یا حتی هم خونه ها وقتی همدیگرو میبینن هیجان 
داشته باشن پر انرژی به هم سلام کنن !
وقتی مینو رو میبینم که ساکت و آرومه همش فکر میکنم که ناراحته و این موضوع 
منو عصبی و بی قرار میکنه یا وقتی علی اخمو پشته کامپیوترش نشسته یا جوابه
 درست به حرفای آدم نمیده خیلی ناراحت میشم 
بعضی وقتا فکر میکنم اشکال از منه و همش دنباله یه اشتباه از خودم میگردم. دارم 
دیوونه میشم 
خدایا آیا این خواسته ی زیادی که می خوام با بابی جونم تو خونه ی خودمون در 
کناره هم زندگی کنیم 
دلم می خواد از این خونه فرار کنم
اگه این کارمندی احمقه سفارت از اعتصاب دربیان چقدر خوب میشه

 
هجرت
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳ : توسط : Donya

مامان بابی الان زنگ زد. بدجوری حالمو ریخت بهم. درحالیکه من اینجا له له می زنم واسه یه دوست واسه یه آدم هم راه که به قول این خارجی ها واسم care کنه، من واسش مهم باشم، با شادی من شادشه با ناراحتیم غمگین، این آدم یا حتی بهتر بگم آدم ها فرسنگ ها دورتر از من وجود دارند، به من عشق می ورزند و من براشون اهمیت دارم! 

من اینجا همه سیستم احساسیم به هم ریخته و از این حالت متنفرم. مثله بچه یتیمی شدم که تشنه محبت انسانهاست و می خواد یکی دست رو سرش بکشه...

دارم همه لحظات خوب دوستامو- بچه دار شدنشون، بزرگ شدن بچه هاشون، شادی و غم هاشون- رو از دست می دم. اینجا واقعاً ارزششو داره؟ what if اونطوری که من رویا ساختم نشه؟ !؟؟!

حالا می فهمم چرا خدا تو قرآن از هجرت اینقدر به عنوان کار بزرگی صحبت کرده، چون واقعاً کاره بزرگیه، سخته!

امروز شنبه است. روز تعطیله.خوب که چی من باید توی این اتاق تنها روی این تخت یه نفره بشینم و گریه کنم یا برم وسط یه آدم هایی که من درجه چندم اهمیت رو براشون دارم؟!

چقدر دلم یه آغوشه با محبت می خواد. دلم می خواد سرمو بذارم رو شونه های یکی و اون سرمو بغل کنه!

رویایی دارم

رویای آزادی

رویای یه رقص بی وقفه از شادی 

رویایی که دارم غیر ممکن نیست!

کاشکی یکی پیدا می شد وقتی من تا ظهر خوابم بیاد و به زور بیدارم کنه!

?Am I crazy


 
فاصله رو کجا دلم جا بدم ؟؟؟
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸ : توسط : Donya
باورم نمیشه تنهام گذاشتی وقتی که بهت نیاز داشتم 
چرا ؟
تو آدمی نبودی که منو با چشمه گریون راهی کلاس کنی!
تو بی تفاوت نبودی
این فاصله لعنتی باعث شده حاله یکسانی نداشته باشیم -مساله مشترکی نداشته باشیم -حرفه مشترک -ساعته مشترک -غمه مشترک -مشکله مشترک- پس چی میمونه ؟
من تنهام ،سخته سخته
من دلتنگم ،سخته
من یه همراه ،یه همدل ،یه هم صحبت میخوام، یعنی خواسته زیادیه ؟!
فاصله رو کجا دلم جا بدم ؟؟؟

 
چه دردیست در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧ : توسط : Donya

خدایا دلم یه دوست هم زبون می خواد یه 4 قدم باهاش راه برم 

پایه باشه 

باهاش حرفایی بزنم که نمیشه به همه گفت

حرفایی که همه حوصله شنیدنشونو ندارن

چقدر بعضی ها به نظر خوشبخت میان

سعید که از صبح تا شب لم داده جلو تلویزیون و لازم نیست قصه کار نداشتن و پولش تموم شدنو بخوره 

یا مینو که یه دوست داره که به فکرشه بهش اهمیت میده و براش وقت می زاره

حالا می فهمم قمیشی چی می خونه: چه دردیست در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن ...


 
نه ساله نویی نه عیدی...
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ : توسط : Donya
امروز آخرین روزه زمستونه و از فردا قراره بهار بشه ولی اینجا داره برف میاد از دیشب
 ۱۰ سانت برف نشسته رو زمین آخه این دیگه چه وضعشه 
دلم خیلی گرفته با بابی جون که حرف زدم داشت میرف خونه دوستامون و همه جم بودن
 واسه چهارشنبه سوری و من اینجا تکو تنها نه مامانی نه بابی جونی نه مامانه بابی جونی
 نه بابای بابی جونی نه خواهره بابی جونی نه هیچکی!
 دلم نوازشه عید میخواد 
دلم لباسه نو 
کفشه نو 
بوی نو میخواد 
دلم بوی بهار میخواد 
دلم اسکناسه نو میخواد 
خدایا چمه ؟ اشکم قطع نمیشه خوب که فکر میکنم دلم واسه ترافیک شبه عید تو 
ماشین با بابی هم تنگ شده 
مهاجرت ... 
سخته! نه دیگه نوروز داری نه تو کریسمس احساس میکنی سال عوض میشه یعنی 
دیگه سال عوض شدن واست یه شماره است که هی زیاد میشه نه ساله نویی 
نه عیدی. یعنی میشه سال دیگه حداقل بابی اینجا باشه؟


 
چرا من این لحاظاتو دارم از دست میدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ : توسط : Donya
حورا عزیزم
دلم برات یه دنیا تنگ شده
هر وقت تو آیینه نگاه میکنم یه فرشته کوچولو با یه نگین میبینم و یاده تو میوفتم
امروز آخرین روزه ساله ۹۱ و بیش از هر وقت دیگه دلم میخواست کنارت باشم
دلم واسه مقداد یذره شده میخوام بغلش کنم و بچلونامش
 چرا من این لحاظاتو دارم از دست میدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 
← صفحه بعد